Aníron



فکر می‌کنم همان شب کذایی بود. به صفحۀ چت تلگرام خیره شده بودم که نوشته بود: «بیا برویم کوه.» پیش خودم گفتم واقعا؟ آخر در این شرایط.

حدود 12 ساعت بعد، وسط مترو ایستاده بودم که یک آن حس کردم دیگر نمی‌توانم نفس بکشم. خانم فروشنده روبروی من ایستاده بود و داد می‌زد: «خانمااا شلوارای گیاهی دارم.»

اتفاقات اخیر، مثل تصاویر تلویزیون‌های قدیمی در سرم پرپر می‌کرد و صداها درهم دیزالو می‌شدند. یادم آمد که مامان دیشب به شوخی گفته بود: اشکالی ندارد، صد و بیست تومان در گلویش گیر کرده بود.» بعد قیافهٔ مشاور را به یاد آوردم وقتی که از اتاقش بیرون آمده بود و کنار میز منشی مثلا داشت برای خودش چای می‌ریخت و منتظر بود که من کارت بکشم. مشاوری که هیچ کمکی نکرده بود و حرفهای خودمان و چیزهایی که از قبل می‌دانستیم را تحویلمان داده بود. ما کمی دعوا کرده بودیم اما بعد از بیرون آمدن از مطب، درست مثل قبل از وارد شدن به آنجا، گل و بلبل شدیم. نقاب زده بودیم، چون چند دقیقه بعد و در پی نقد کردن مشاور و تصمیم به ویزیت شدن توسط یک مشاور دیگر، باز دعواها شروع شد. 

«ایستگاه بعد، دروازه دولت»
باید پیاده می‌شدم . راستش حس می‌کردم باید مرخصی می‌گرفتم و در خانه می‌ماندم، اما فکر کردم اینطوری بدتر است. آدم که در خانه می‌ماند. بیشتر فکر و خیال می‌کند. در محل کار حداقل کمی توی سروکلهٔ هم می‌زدیم، و اینکه راستش من فکر می‌کردم که خوبم. فکر می‌کردم که محکم‌ هستم و این چیزها نمی‌تواند مرا ضربه فنی کند، اما دیشب تا صبح در خواب و بیداری توی ذهنم دعوا کردم. یاد معصومه افتادم، می‌گفت حرف‌ها و رفتار آدم‌ها، دقیقا همانطوری است که در سرم اتفاق می‌افتد. دقیقا با همان شکل و روند، و به خاطر همین گاهی زندگی برایم تکراری و فاقد جذابیت می‌شود. من؟ هیچوقت این اتفاق برایم نیوفتاده است. انگار که آدم‌ها می‌دانند چه در سر من می‌گذرد، و دقیقا رفتار خلاف آن را پیش می‌گیرند. وقتی حرف غیر منتظره‌ای می‌شنوم، به دهان یا دستهای طرف چشم می‌دوزم و فکر می‌کنم واقعا چنین چیزی از آن درامده؟ واقعا چنین کاری از آنها بر آمده؟ بعد به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. واقعا توانسته.؟

هدفون از اول خط روی گوشم بود. می‌خواستم یک پادکست گوش بدهم اما نمی‌دانم چه شد که پشیمان شدم. مغزم نیاز به سکوت داشت و هدفون خاموشم، آن را فراهم کرده بود. هنوز جواب قطعی‌ام را اعلام نکرده بودم. نمی‌خواستم بر اثر عصبانیت، تصمیم عجولانه‌ای بگیرم. تا آخر آن روز هم تا جایی که مجبور نمی‌شدم، با کسی حتی صحبت روزانه هم نمی‌کردم و خوشبختانه هیچکس هم کرمش نگرفت تا در مورد آن قضیۀ خاص چیزی بپرسد.

آن شب وسایل کوه را آماده کردم و حدود ساعت 11 بود که دراز کشیدم، ولی تا 3 صبح توی ذهنم دیالوگهایی که در صورت تماس مادرش، باید با او رد و بدل کنم مرور می‌کردم، و آنقدر درگیر شدم تا خوابم برد . دو سه ساعت بعد از خواب بیدار شدم، آب جوش و صبحانه آماده کردم، اما نتوانستم بیشتر از دو لقمه بخورم. انگار چیز حجیمی در گلویم بود. به دو تکه نانی که گرم کرده بودم نگاه کردم، با سفره آنها را پوشاندم تا خراب نشوند، و راه افتادم. 


سال 97 دیشب تمام شد؛ و ما در حالی سال جدید را شروع کردیم که پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و عمه‌ها در کنارمان بودند. فکر می‌کنم اولین سالی بود که در کنار اقوام تحویلش کردیم و تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، هرسال در خانۀ خودمان بودیم چون والدین معتقدند که آدم باید لحظۀ سال تحویل، یا در خانه‌اش باشد و یا یک مکان مذهبی مانند حرم امامان و امام‌زادگان؛ بنابراین گاهی پیش می‌آمد که ما در خانه می‌ماندیم و پدر تنها به پابوس فلان امامزاده می‌رفت و من ته دلم ناراحت می‌شدم و دلم می‌خواست ماندن کنار ما را ترجیح می‌داد.
دیشب ما همگی در کنار هم بودیم؛ یک خانوادۀ بزرگ و خوشحال،  و من باز هم ته دلم می‌خواستم آنجا نباشم. نق می‌زدم و جفتک می‌انداختم و هر یک ساعت یک‌بار در گوش بابا می‌گفتم: «یعنی واقعا می‌خواهیم تا ساعت یک و بیست و هشت دقیقه اینجا بمانیم؟؟» 
هرچقدر هم به ساعت تحویل سال نزدیکتر می‌شدیم، من عنق‌تر می‌شدم. یار هم بیدار مانده بود به انتظار تحویل سال، و ناچاراً داشت غرهای من را بابت به هیچ‌جا نرسیدن و موفقیت کسب نکردن و مزخرف بودن سالی که گذشت و مشکلات کشور که آرزوهایم را پرپر کرده‌اند تحمل می‌کرد. طفلی نمی‌دانست که باید در این شرایط چه کار کند. اعتراف می‌کنم که حتی خودم هم نمی‌دانم. شعری فرستاد با این مضمون که باید تلاش کرد و صبر پیشه کرد و همان، ضامن انفجار نارنجک من را کشید. عذر خواستم و گفتم حالم خوب نیست، و سعی کردم تا لحظۀ سال تحویل دیگر با کسی حرف نزنم. فکر کردم این کنار هم بودن، یک موهبتی است که شاید دیگر نصیبم نشود، شاید زبانم لال.اما انقدر غم بیخ گلویم را چسبیده بود که تاب تحمل هیچ جمعی را نداشتم.

 
سال 97، سال عجیبی بود. نمی‌توانم بگویم دوستش داشتم. شاید تنها اتفاق خوبش، آشنا شدن با سایه بود و یار، و چند تا دوست گرانقدر و شروع زبان فرانسوی و دورانی که چیزهای بتنی می‌ساختم. راستش را بخواهید، به جز اینها، دیگر نقطۀ روشنی در این سال نمی‌بینم. همچنان کار ثابت و درستی پیدا نکردم و همچنان به هیچکدام از آرزوهایم نرسیدم، همچنان ساده و بی‌تم و خیلی راحت مغلوب زبان‌بازی‌های افراد می‌شوم، همچنان هیچ ورزشی را به طور حرفه‌ای دنبال نمی‌کنم و همچنان هیچ قدمی برای به تحقق رساندن رویایم برنداشته‌ام. علاوه بر اینکه برای کنکور و نظام مهندسی هم درس نخواندم و قبولی‌ام خیلی بعید است، فیلمهایی که دیده‌ام و کتاب‌هایی که خوانده‌ام تعدادشان شاید به انگشتان دست نرسد، سفر نرفتم و عمدۀ وقتم را صرف آدمهای اشتباه کردم. 
سال 97، به هیچ عنوان سال خوشایندی برایم نبود؛ و حتی وقتی فکرش را می‌کنم که یک سال از عمرم با"تقریبا هیچ" معاوضه شده است، عصبانی می‌شوم.حتی چند عادت بد به من اضافه کرد که تمام تلاشهایی که تا الان برای ترکشان کرده‌ام، بی‌نتیجه مانده است. 

 

من از سال 98 توقع زیادی ندارم، همینکه آزارم ندهد، آدم‌های اشتباه سر راهم قرار ندهد، و خودم و عزیزانم آرامش و سلامتی داشته باشیم، برایم بس است . رسیدن به آرزوها و پول و باقی چیزها هم بخورد توی سرم.
اما می‌دانید، آدمیزاد به امید زنده است. تمام اینها را می‌گویم، ولی هر روز ته دلم امید و آرزوهایی جوانه می‌زنند و مثل کرم شبتاب روشن می‌شوند. دلم می‌خواهد به اتفاقاتی که دوست دارم بیوفتند فکر کنم، حتی اگر امکان رخ دادنشان متمایل به 0 باشد. دوست دارم لباس‌های شاد و رنگی بپوشم و رژ زرشکی محبوبم را بزنم. با کاغذ کادوهای خط نوشته، اریگامی درست کنم و شب‌ها با صدای موسیقی‌های شاد محبوبم برقصم و ایده‌هایی که برای انیمیشن دارم در دفترم بنویسم، حتی وقتی می‌دانم ممکن است هرگز عملی نشوند. دوست دارم استرس روز و روزهای بعد را داشته باشم، در خانه و خیابان، انتظار رسیدن عزیزانم را بکشم و روزی یک نفر را بخندانم. دوست دارم حس زنده بودن کنم. 
کاری ندارم که سال 98، وحشی و خونخوار است یا نرم و مهربان، اجازه نمی‌دهم این چیزهای کوچک را از من بگیرد.


«هاهااااا باختی! پاشو ظرفارو بشور!»


پاهایم را روی مبل می‌اندازم و آنقدر به پهلویش فشار می‌آورم که مجبور به بلند شدن شود. دستۀ کنسول را روی مبل کناری می‌اندازد، از جایش بلند می‌‌شود و انگشت اشارۀ تهدید‌آمیزش را به سمتم می‌گیرد: «فردا می‌برمت! حالا می‌بینی!»
جوابش را با زبان درازی می‌دهم و با سر به ظروف نشسته اشاره می‌کنم. غرولند‌کنان به سمت سینک ظرفشویی می‌رود و من هم سعی می‌کنم یک دست دیگر بازی کنم، اما بدون او اصلا کیف نمی‌دهد. دسته را همانجا رها می‌کنم و به سمتش می‌روم: «من امشب ظرفهارو تقبل می‌کنم، به یک شرط.» سرش را بالا می‌آورد و گل از گلش می‌شکفد، و بدون اینکه منتظر شرط من باشد، شروع به باز کردن پیشبند می‌کند. می‌خواهم بگویم که چون در باز کردن پیشبند عجله کرده، پس شرط و پاداشی در کار نخواهد بود و باید به کارش ادامه دهد، مثل این سنسی‌ها (اساتید نینجا) که وقتی شاگردشان دستش را برای دریافت شمشیرش دراز می‌کند، عصبانی می‌شوند که چرا شاگرد صبور نبوده تا شمشیر به او تقدیم شود و حالا باید مدتی ریاضت بکشد و به سفر تهذیب نفس برود. 
اما می‌دانم که او کلا میانه‌ای با این گونه تنبیهات و مهمتر از آن، با صبوری ندارد؛ پس سریعتر شرطم را مطرح می‌کنم: «باید اینجا بنشینی و برام ساز بزنی، هیچگونه بهانه‌ای هم پذیرفته نیست.» شانه بالا می‌اندازد و به سمت اتاق می‌رود تا سازش را بیاورد. هروقت از ساز زدن طفره می‌رود، او را در شرایط بدتری قرار می‌دهم تا مجبور به موافقت شود و جالب اینجاست که هربار هم گول می‌خورد. اصلاً باید این ساز زدن‌های هر شبه را در شروط ضمن عقدمان جا می‌دادم تا نتواند در برود. 

ساعتی بعد، هر کداممان کله‌مان را توی مانیتور فرو کرده‌ایم؛ او پروژۀ جدیدش را ران می‌کند و من هم پروژۀ خودم را که قرار است به زودی اجرایی شود، چک می‌کنم. استرس دارم . باید فردا قبل از سرکشی به ساختمان پروژه، به کارگاه خودم هم سری بزنم. قدم زدن در کارگاهم، همیشه حالم را خوب می‌کند؛ بر خلاف پروژه‌های ساختمانی که تماماً پر از استرسند، اینجا، بین این آدمها همیشه آرامش دارم. می‌دانید، اینکه حس می‌کنم "واقعا" کاری انجام داده‌ام و خانواده‌هایی از قِبل این‌کار، به نانی می‌رسند، قلبم را خوشحال می‌کند.
اوایل، او هم مثل پدرم، با این ایده موافق نبود. می‌گفت هدر دادن هزینه و انرژی است و اگر نشود چه؟ اصلا مگر می‌توانی؟
اما توانستم، و حس مادری به این کارگاه دارم. حتی او هم دوستش دارد و گاهی همراه من به آنجا می‌آید. حالا دیگر نفیسه را درک می‌کنم که می‌گفت انگار سایه دخترمان است. 
آها! از سایه بگویم. اوضاعش خوب است، حسابی شناخته شده و گره از کار خیلی‌ها باز کرده و همچنان می‌کند. من هم علاوه بر کارگاهم که به طور رسمی با سایه همکاری دارد، خودم هم گاهی اگر کمکی از دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. 

از زندگی خودمان بگویم. بلاخره خانه‌مان را ساختیم و خودمان رنگش کردیم و ساخت و طراحی مبلمان و میز و صندلی‌هایش را با کمک دوستی، به سرانجام رساندیم، و حالا همه چیز مال خودمان و از خودمان است. او گاهی به شوخی می‌گوید: «تو اگر می‌توانستی، ماشینمان را هم خودت می‌ساختی.» 
راست می‌گوید. من واقعا از هیچ چیز به اندازۀ ساختن لذت نمی‌برم و خوشحالم که او با اینکه خیلی این علاقه‌ام به خلاقیت و ساخت را درک نمی‌کند، اما به آن احترام می‌گذارد. مثل من که علاقۀ او به همهههه نوع خوردنی را درک نمی‌کنم، اما به آن احترام می‌گذارم. 

 

روز بعد، روی یک صندلی در کارگاه نشسته نشسته‌ام و به پنج سال قبل فکر می‌کنم، زمانی که این نامه را به خود الانم نوشتم چون سه سال قبل از آن، این نامه را به پنج سال بعدم نوشته بودم و کلا متوجهید که من به عدد 5 خیلی علاقه دارم. 

 

با تشکر به لیلا جانِ جانان بابت دعوت، 
و آقا رامین بابت راه‌اندازی این بازی. 
بودنتان مستدام رفقا!


من همیشه از ت تنفر داشتم و هیچوقت واردش نشدم. هیچوقت طرفدار گروه یا حزبی نبودم و موقع انتخابات شعار ندادم.
اما می‌دونید، ایران در حق یه نفر بد کرده و هرچی هم بلا سرش میاد به خاطر همونه.
همون آدمی که چند سال پیش اومد کاندید ریاست جمهوری شد، و هرکسی از سمت خودش یه جوری از حضورش استفادۀ ابزاری کرد. یه سریا هر عقده‌ای که در هر زمینه‌ای داشتن ریختن بیرون و به اسم اون تموم شد. یه سریا هر گند و کثافتی که تونستن زدن و کشتن و حق ضایع کردن و نهایتاً انگشت اتهامشونو به سمت اون گرفتن و گفتن جاسوس و فتنه‌گره. 
اون آدم متهم و محصور شد و سالها با سختی زندگی کرد، شکسته و پیر شد در حالی که افرادی که مسبب تمام اون اتفاقا بودن راست راست دارن راه می‌رن و کیف دنیا رو می‌کنن.

دیشب عکساشو که به مناسبت زادروزش تو کانالا پخش می‌شد دیدم و گریه‌م گرفت. من هیچوقت طرفدار اون یا هیچ تمدار دیگه‌ای نبودم و نیستم، اما مردم ایران به این آدم بد کردن و تاوانشو می‌دن

 

#کانال


مقوله‌ای به اسم حیا در فرهنگ کشور ما، باعث شده که از بعضی چیزها در محیط خانه و مدرسه و کلا جامعه، هیچ بحثی به میان نیاید؛ در حالی که گاهی بی‌اطلاعی از آن مسائل و خطرات ناشی از آن و تاثیرات روحی و جسمی که بر آن فرد می‌گذارد، از اینکه برچسب بی‌حیایی بخورد صد و بلکه هزار پله بدتر است. 

البته منظور من در اینجا صرفا مباحث جنسی نیست، اما یاد حرف دوستی افتادم که گفته بود کتاب دیگری جایگزین کتاب "تنظیم خانواده" در دانشگاه شده است، و کتاب جدید صرفا به موضوعاتی نظیر اینکه زن و شوهر باید خوش اخلاق باشند و وظایفشان را انجام دهند اکتفا کرده و خبری از آموزه‌های کتاب سابق نیست؛ کتابی که با اینکه کامل نیست، اما شاید بتوان آن را تنها منبعی دانست که به طور رسمی اطلاعات هرچند محدودی در رابطه با این موضوع در اختیار مردم _صرف نظر از تجرد و تاهلشان_ قرار می‌دهد. چون عموما دوره‌ها و کلاس‌هایی برای افراد متاهل برگزار می‌شود، اما هرگز به نوجوانان یا افراد مجرد که بیشتر در معرض آسیبهای جنسی هستند آموزشی داده نمی‌شود و باید در خلوت خودشان با مشکلاتشان دست و پنجه نرم کنند؛ علی الخصوص نوجوانان که آسیب پذیرتر و بیشتر مستعد افسردگی هستند و ممکن است به خاطر برداشت غلط از تغییرات طبیعی بدن و مشکل پنداری آنها، روز به روز گوشه‌گیرتر شوند.

معمولا در جواب اینکه چرا چنین برنامه‌هایی در کشور ما جدی گرفته نمی‌شود، می‌فرمایند که "نمی‌خواهیم رویمان به روی بچه‌ها باز شود یا آنهایی که نمی‌دانند کنجکاوی‌شان برانگیخته شود"

این تفکر متعلق به زمانی است که ارتباطات و دسترسی‌ها انقدر گسترده نبود ، و این جوابِ کاملا واقعی که تا به حال از چند نفر شنیده‌ام، حاکی از آن است که حتی مدعیان جمع هم نمی‌دانند "آموزش درست" چیست و چطور باید با یک نوجوان صحبت کرد؛ و نتیجه آن می‌شود که همان بچه‌ای که فکر می‌کنید "نمی داند و نمی‌خواهید کنجکاوی‌اش برانگیخته شود" از مدت‌ها قبل به چیزهایی نظیر وگرافی پناه برده و در ذهنش اینگونه نقش بسته که واقعیت همین چیزهایی است که می‌بیند، و باید اینطور باشد؛ آدمها باید اینطور باشند و حتی در سنین بالاتر هم شرایط ظاهری آنچنانی  برای شریک زندگی‌اش درنظر می‌گیرد. 

اینکه ن و دختران جامعه‌ی ما، شبیه استارها همه جایشان عملی و پروتز است، اینکه لباس‌هایی که می‌پوشند آنقدر تنگ است که خودشان هم احساس ناراحتی دارند، اینکه آرایش روزانه‌شان مثل آرایش عروس است، اینکه همه کاری می‌کنند تا به چشم شریکشان بیایند احتمالا از یک جایی آب می‌خورد. یک جایی که حتی اگر انکارش کنیم، حتی اگر بر رویش سرپوش بگذاریم  و تظاهر کنیم وجود ندارد، بلاخره از یک جایی بیرون می‌زند. 

گرچه فقط بحث ظاهر نیست، تابو کردن برخی مسائل، باعث رواج دروغگویی و پنهانکاری می‌شود و ممکن است یک نوجوان به این دلیل که "اگر خانواده‌اش بفهمند پوست از سرش می‌کنند" مساله‌ی مهمی را از آنها مخفی کند و در خطر بیوفتد. این مورد گستره‌ی بسیار وسیعی دارد، از خطراتی که به واسطه‌ی دیگران او را تهدید می‌کند گرفته، تا مواجهه با یک مشکل جسمی که حرف زدن از آن بی‌حیایی محسوب می‌شود اما روز به روز بدتر می‌شود و به جایی می‌رسد که دیگر راه درمانی ندارد. حتی اگر اتفاقی هم برایش نیوفتد، آن روحیه‌ی دروغگویی و پنهان‌کاری تا بزرگسالی در اخلاقیاتش خواهد ماند.

 

نمی‌دانم آدمهایی که این وظیفه به عهده‌شان است چه برنامه‌ای دارند، یا اصلا دغدغه‌ای در این باره دارند یا نه، اما به نظرم اگر بتوانند جوابهای درستی برای برخی سوالات داشته باشند، شاید اوضاع کمی بهتر شود. با قایم کردن و سرپوش گذاشتن و پاک کردن صورت مساله، چیزی حل نمی‌شود؛ و مشکلات سال 1397 شمسی و 2019 میلادی را هم  نمی‌شود به روش مشکلات قرون وسطی حل کرد. حرفم نیست که ما هم دنبال روی کشورهای اروپایی و آمریکایی که از آن ور بام افتاده‌اند باشیم، اما امیدوارم اتفاقی بیوفتد و افراد جامعه طوری تربیت شوند که به جای نگرانی و دغدغه داشتن برای مسائل طبیعی، به رشد شخصیتی و اخلاقی توجه کنند و راه دروغگویی و دورویی را در پیش نگیرند.

 

این پست را هم بخوانید.


از نظر من باید یک رشته با نام "روانشناسی صندلی" ایجاد شده، و در آن تاثیرات صندلی بر آدمها مطالعه و بررسی شود. باید فهمید یک صندلی با آدم چه کار می‌کند که باعث می‌شود دست به کارهایی بزند که در حالت عادی فکر آن هم از سرشان نمی‌گذرد؛ چه اتفاقی می‌افتد که یک آدم با دیدن "صندلی" خالی مترو،  تمام پرستیژ شهر نشینی‌اش را فراموش کرده، به اصل خود برگشته و به سوی آن حمله‌ور می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد که یه کارمند زیرآب رفیق چندساله‌اش را می‌زند تا به "صندلی" او برسد، این "صندلی با آدم چه می‌کند که برای رسیدن به آن دروغ‌ها می‌گوید و خون‌ها می‌ریزد و حق‌ها ضایع می‌کند، و تمام صندلی‌های دیگر که تاثیرات شگرفی روی آدم‌ها می‌گذارد و آنها را طوری عوض می‌کند که حتی دیگر مادر خودشان هم آنها را نمی‌شناسد. 
خیلی عجیب است که ما با علم بر اینکه یک ماشین، یک صندلی، یک پول کاغذی، و چیزهایی از این دست به راحتی از خود بی‌خودمان می‌کند، باز هم این را در خودمان می‌بینیم که بادی به غبغب بیاندازیم و بگوییم انسان اشرف مخلوقات است. 


از هیچ‌کس و هیچ‌چیز متنفر نباش، چون دست روزگار آن آدم را صاااف می‌آورد و می‌گذارد وسط زندگیت، یا یکهو خودت را می‌بینی که مسیر هر روزت شده خط زرد مترو، که از همان اوایل دانشجویی که مجبور بودی برای خرید وسایل طراحی از میدان انقلاب از آن استفاده کنی، حس انزجاری نسبت به ایستگاه دروازه دولت و آن خط داشتی. 

بدتر از آن وقتی است که نیمی از زندگی‌ات از کسی متنفر بودی و یک آن به خودت می‌آیی و می‌بینی داری شبیهش می‌شوی.

 

#نه_به_تنفر


می‌دانم جمله‌ی جدیدی نیست و یک پست درمیان آن را در اینجا می‌بینید، اما یک کار جدید را شروع کرده‌ام. گرچه خود کار تماماً جدید نیست و در زمینه‌ای فعالیت می‌کنم که مدتی است شروع کرده‌ام، اما محیط و مدل افراد کاملا متفاوت است. 

بگذریم. محل کار جدیدم مرکز شهر است و هرروز باید با مترو تردد کنم، و به علت ساعت کار طولانی و کار مداوم با کامپیوتر، معمولا در هنگام رفت و برگشت بسیار خسته و درحال چرت زدنم. در مسیر برگشت تقریبا هرگز جا برای  نشستن نیست، و معمولا همان‌طور ایستاده چشمانم را می‌بندم. 

دیروز هنگام برگشت، آنقدر خسته بودم که حتی نمی‌توانستم سرپا بایستم، چه رسد به اینکه بخواهم چشم روی هم بگذارم. سرم را به میله تکیه داده بودم که خانمی از مسافرین از جایش بلند شد و گفت هرکه خسته‌تر است می‌تواند بنشیند. خانم‌ها به هم نگاه کردند، مسلما هرکسی خودش را لایق آن جایگاه می‌دانست، اما شاید می‌خواست مطمئن شود که شخص سالمند یا بیمار یا بارداری در جمع وجود ندارد. 

در خلال مکث خانم‌ها، خانمی از سوی دیگر واگن خودش را به جای خالی رساند و گفت «نمی‌شینید؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند، خودش را بین دو خانم نشسته جا داد.

آن خانم فاتح خوشحال، ظاهرا در جریان مکالمات نبود؛ اما دیده بود که آن خانم از جایش بلند شده و سرپا ایستاده است. محض خاطر اینکه چیزی گفته باشد، با یک لبخند بزرگ گفت: «نشسته بودید حالا».

در اینجا خانم ایستاده جملات بسیار مهمی را بر‌زبان آورد که از نظر من باید با طلا بالای هرکدام از صندلی‌های مترو بنویسند.

ایشان فرمود: «صندلی مترو جزو اموال شخصی” من که نیست؛ درحد رفع خستگی، نشستم.»

 

متوجهید؟ آدم‌هایی هم وجود دارند که به صندلی مترو به چشم یک چیز موقت برای رفع خستگی نگاه می‌کنند و نه آیرن ترون، یا کلا چیزی که وقتی به دستش می‌آورند با یک لبخند فاتحانه رویش بنشینند و تا آخر خط هم رهایش نکنند. 

خود من در زمان دانشجویی اول خط یک سوار می‌شدم و تا آخر خط که دانشگاهم  بود می‌خوابیدم ، نقاشی می‌کشیدم و کتاب می‌خواندم، اما واقعا صندلی مترو مال من” نیست که روی آن پهن شوم و هرکاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم، جزو اموال عمومی است و دیگران هم به اندازه‌ی من حق استفاده از آن را دارند. 

در کل کاش این ذهنیت دیگی که برای من نجوشه.” را در خودمان کمرنگ کنیم و کمتر خودخواه باشیم. در مملکتی که آدم‌هایش همدیگر را دوست ندارند، سعی کنیم به زعم خودمان تغییری ایجاد کنیم. یک لحظه فکر کنیم آدمی که جلوی ما ایستاده، ممکن است به اندازه‌ی ما _بلکه هم بیشتر_ خسته باشد، و  حتی 5 دقیقه نشستن، حال یک نفر را کمی بهتر کند. از صندلی‌ها به قدر رفع خستگی استفاده کنیم و سعی کنیم حداقل سهم خودمان را در فرهنگ‌سازی این موضوع داشته باشیم. 

 

 

 

سلام دوستان

 یه موضوع انشا دارم برای رفقای خفن و اهل قلم، با موضوعات کلاسیک‌طور:

- به یاد موندنی‌ترین کمکی که انجام دادین.
- موردی که خودتون چیزی رو دوست داشتید، ولی به کسی بخشیدینش. 
- روایت داستانی که کسی به نیازمندی کمک کرده و شما در جریان بودین.
- اگر جایی واسطۀ کمک شدین و به نتیجه رسیده. 


فقط اینکه متن خیلی بلند نباشه، لحنش ترجیحاً محاوره باشه و اگر دوست دارید عکسی براش در نظر بگیرید و بفرستید، یا تو وبلاگ خودتون بنویسید و لینک بذارید برام. از خاطرات اطرافیانتون هم می‌تونید استفاده کنید.
 اگر متنتون مناسب باشه با اسم خودتون تو سایت بازنشر داده می‌شه، و یه هدیۀ کوچیکی به صورت شارژ تقدیمتون می‌شه. 
همینا دیگه.

لطفا بنویسید.

سوالی چیزی هم داشتید در خدمتیم.


از خانه بیرون زدم. هوا خنک بود و به جز من و یک آقای میانسال، کسی در خیابان نبود. چوب بامبوی بلندی به همراه داشتم که فکر می‌کردم چطور می‌خواهم  با آن چوبدستی و بساط دیگری که همراهم بود سوار تاکسی بشوم؟ که کمی بعد خودم را دیدم که دوتا تاکسی با آن شرایط سوار و پیاده شده بودم و آنقدرها که قبلتر به نظرم آمده بود، سخت نبود. 

جلوی ساختمان شهرداری ایستادم به انتظار بقیه. من از این محل، به اندازۀ بیست سال از زندگی‌ام، خاطرات بزرگ و کوچک دارم؛ این ساختمان هم که در آن بین برای خودش شخصیتی است. «از آن» رفتن، «به آن» رفتن، از «جلو و کنار و پشت سر»ش رد شدن و هیچگاه «وارد»ش نشدن.

 گفتند منتظر خورشید باشم؛ اما آنها که این گفتند، خودشان زودتر از خورشید رسیدند. دوستانی که از قبل با آنها آشنایی داشتم را در آغوش کشیدم، و با دکتر میم آشنا شدم، و بعد همگی منتظر کسی ماندیم که من تابحال او را ندیده بودم. فکر می‌کنم یک بار پستی از او دیده بودم که من را به وجد آورده بود، دربارۀ نمایش Notre dame de paris نوشته بود [که من هم قبلتر درباره‌اش نوشتم]، و اجرای  Être prêtre et aimer une femme _شاید هم  این پست را در وبلاگ دیگری دیده باشم، درست درخاطرم نیست_ به هرحال بعد از مدتی انتظار، مجبور شدیم آنجا را بدون او ترک کنیم. 

قبل از آن، زمانی که منتظر ایستاده بودیم و دربارۀ آتاری دستی بحث می‌کردیم،  خانم میانسالی به ما گوشزد کرد که برای رفتن به آن کوه، باید فلان تاکسی را سوار شویم. آن خانم بعدتر و درمیانۀ مسیر، به من تذکر داد که کاپشنم را دستم نگیرم و تمام تلاشش را کرد تا آن را توی ستون فقرات من فرو کند، و یکبار دیگر هم که ارتفاع تقریبا زیادی از روی شیب گل‌آلودی به پایین سر خورده بود او را دیدیم، که تیم نجات قدری به یاری‌اش شتافتند و او را بالا کشیدند. 

کمی بعد، وارد پارک جمشیدیه شدیم. درست هفتۀ پیش، او در همین‌جا و جلوی همین در، کنار من ایستاده بود و زیپ کاپشنش را بالا می‌کشید؛ درست همانجایی که آن لحظه زیوا ایستاده بود و داشت عینک دودی‌اش را به چشم می‌زد. اینکه درست داشتم روی قدمهای هفتۀ قبل قدم می‌گذاشتم، حس خوبی نبود. خدا خدا می‌کردم که از مسیر جدیدی برویم که آن روز موفق به کشفش نشده بودیم، عدۀ زیادی سرباز، درست همراه با ما به آنجا رسیده بودند و تصور می‌کردیم تا سرودشان را بخوانند و عکس‌هایشان را بگیرند و خودشان را جمع کنند، ما به جای خوبی از مسیر رسیده‌ایم، اما محاسباتمان درست از آب درنیامد و بخشی از راه را هم‌مسیر شدیم. آنقدر تعدادشان زیاد بود که ته صف را نمی‌دیدیم، تا چشم کار می‌کرد یونیفرم و لباس یک شکل بود و بینشان افراد پرچم به دست. رفیقمان که با آن سربندش شباهت زیادی به حنا دختری در مزرعه پیدا کرده بود، آرام گفت : «انگار در لونۀ مورچه‌ها آب ریخته باشند.» خندیدیم و او به سمت صف طویل مذکور رفت تا از بچه‌های مردم فیلم بگیرد. 

بالاتر که رفتیم، به جایی رسیدیم که ظاهرا پشت به آفتاب بود؛ برفهایش هنوز آب نشده بودند اما سرد هم نبود. نمی‌دانم چرا، اما آن برف‌ها خوشحالم کردند؛ با اینکه در صحبت‌های قبلی که اسم برف آمده بود، بغض کرده بودم و حتی فکرهایی دربارۀ نرفتن هم به سرم زده بود، اما جفت‌پا پریدن وسط این برف، آن هم در هوای گرم حس خوبی داشت. 

 تقریبا به در پناهگاه رسیده بودیم که آن عضو جامانده را با یک لبخند بزرگ، پشت سرمان دیدیم. قبل از ظهر را به شوخی و خنده و جمع‌آوری چوب و برپایی چای و مهیا کردن بساط املت گذراندیم . درمرحلۀ پسااملت، به یک بازی کارتی پرداختیم به اسم uno. این کلمه در زبان‌های ریشه لاتین [به جز فرانسوی] معنی یک می‌دهد، و به محض اینکه اسمش را شنیدم، آهنگهای مختلفی که حاوی آن کلمه بودند در سرم پخش شدند.  بازی جالبی بود. من بار اولم بود اما برنده شدم. یاد پسر عمه‌ام افتادم که وقتی می‌دید یک بازی را بلد نیستم، اجازه می‌داد من برنده شوم و همیشه با جیغ و داد می‌گفتم که نیازی به ترحم او ندارم. حالا دوسالی می‌شود که ازدواج کرده و در مهمانی‌ها و مراسم خانوادگی شرکت نمی‌کند و به طور کلی خبری از او نداریم.  

درحال بازی که بودیم، سگ‌ها دوره‌مان کردند. البته کاری که نداشتند، صرفا گرسنه بودند و انگار یاد گرفته بودند که اگر در فلان زمان از روز و در فلانجا یک دسته آدمیزاد دیدید، یعنی جوج را زده‌اند و ناهار این جماعت هم از قبل آن تامین است.  به سگهای بزرگ نگاه کردم که برای خاطر یک پر چیپس، انگار خودشان را کوچک می‌کردند؛ انگار در شانشان نبود که جلوی افراد غریبه، این رفتارها را از خودشان نشان بدهند. دلم می‌خواست به تک‌تکشان بگویم لعنتی تو سگی. پارس کن. زوزه بکش. قدرتت را نشان بده. از سگیّت افتاده بودند انگار. اما به قیافهٔ مظلوم خورشید که پشت سرم پناه گرفته بود نگاه کردم و خدا را شکر کردم که این سگ‌ها وحشی‌ نیستند؛ که البته اگر بودند هیچکداممان سالم نمی‌ماندیم. 

هنگام پایین آمدن، حس کردم سرم سبکتر از قبل شده؛ انگار فکر و خیالات زیادی را کف مسیر ریخته و رها کرده بودم. به شب قبل فکر کردم که خودم را با پتو ساندویچ کرده بودم، و شده بودم یک حجمهٔ غم؛ خیال می‌کردم حالا حالاها از آن حالت رهایی پیدا نکنم. اما در آن زمان و مکان و کنار آن آدمها، خوب بودم، خوشحال بودم و انگار غم و نگرانی و فشار، کیلومترها از من فاصله گرفته بود. همیشه زمانهایی که حالم خوب نیست یا از چیزی ناراحتم، یک مسیر فوق‌العاده طولانی را پیاده گز می‌کنم، آنقدر می‌روم تا پاهایم دیگر یاری نکنند و وقتی به خانه می‌رسم، از فرط خستگی بی‌هوش شوم، اما تا بوده مسیرهای مستقیم بوده و شیب را تجربه نکرده بودم. 

فردای آن روز، خوشحال و خندان از خواب عمیق بیدار شدم، دیگر ذره‌ای عصبانی نبودم و ابرهای تردید از ذهنم کنار رفته بود. می‌دانستم واقعا چه می‌خواهم و چرا. تلگرام را باز کردم، متنی برایش نوشتم و از او خداحافظی کردم. او هم برایم آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد و گفت هیچ‌گاه بی‌خیال رویاهایم نشوم. 

کاش حداقل به عنوان آخرین یادگاری از او، آن را پشت گوش نیندازم. 


سلام دوستان

 یه موضوع انشا دارم برای رفقای خفن و اهل قلم، با موضوعات کلاسیک‌طور:

- به یاد موندنی‌ترین کمکی که انجام دادین.
- موردی که خودتون چیزی رو دوست داشتید، ولی به کسی بخشیدینش. 
- روایت داستانی که کسی به نیازمندی کمک کرده و شما در جریان بودین.
- اگر جایی واسطۀ کمک شدین و به نتیجه رسیده. 


فقط اینکه متن خیلی بلند نباشه (حدود 15 خط) ، لحنش ترجیحاً محاوره باشه و اگر دوست دارید عکسی براش در نظر بگیرید و بفرستید، یا تو وبلاگ خودتون بنویسید و لینک بذارید برام. از خاطرات اطرافیانتون هم می‌تونید استفاده کنید.
 اگر متنتون مناسب باشه با اسم خودتون تو سایت بازنشر داده می‌شه، و یه هدیۀ کوچیکی به صورت شارژ تقدیمتون می‌شه. 
همینا دیگه.

لطفا بنویسید.

سوالی چیزی هم داشتید در خدمتیم.


چند وقتی است که بیان اذیتم می‌کند. نمی‌گذارد راحت بیایم و بروم و وبلاگ بخوانم، و هربار بعد از کلی ریفرش کردن، تازه با ناز و ادا یک صفحه باز می‌کند و باید پشت آدرس هر وبلاگی که باز می‌کنم https بزنم و تصور کنید من عادت دارم به طور میانگین 20 تا وبلاگ باز کنم و دانه دانه پست‌هایشان را بخوانم.

خلاصه آنقدر بازی در می‌آورد که آدم فاز نوشتنش از بین می‌رود و همان صفحۀ با ناز و ادا باز شده را هم می‌بندد و به کارهای دیگرش می‌رسد. 

الان که در حال دم کردن چای افطار و فکر کردن به این قضیه بودم، در قوری توی قوری پر از چای و آب جوش افتاد و من چندین دقیقه به شاهکاری که آفریدم زل زده بودم. به طور تکنیکی، در این قوری از دهانۀ آن کمی بزرگتر است و نمی‌توانستم درک کنم چطور آن اتفاق افتاده، و برای حل این مسئله راه شاهکارتری را انتخاب کردم. تمام محتویات قوری را در سینک ظرفشویی خالی کردم و در را بیرون آوردم؛ در حالی که شاید با یک چنگال و بدون دور ریختن چای هم می‌توانستم این کار را انجام بدهم. 

 

سالها قبل، وقتی به مساله‌ای برمی‌خوردم که حل کردنش به عهدۀ من بود، فکر می‌کردم خب، حالا آدم باهوشها چه کار می‌کنند؟ اگر بابا بود چه کار می‌کرد؟ اگر فلانی بود از چه روشی جلو می‌رفت؟ 

اما مدتی است که وقتی در خانه اتفاقی خلاف انتظارم می‌افتد، فکر خاصی نمی‌کنم. هیچ فکری. انگار هوا در سرم می‌چرخد و بعد به مکانیکی‌ترین شکل ممکن، آن گند را جمع کرده و به زندگی‌ام ادامه می‌دهم. مثل راهی که هر روز می‌روم و فکر نمی‌کنم ممکن است راههای دیگری وجود داشته باشند. صرفا آن کار را انجام می‌دهم که تمام شود؛ و این برای من که از به چالش کشیدن خودم لذت می‌بردم، یک نوع. نمی‌دانم اسمش را چه می‌توان گذاشت. شاید این هم از عوارض بالا رفتن سن باشد. آدم دیگر حوصلۀ درگیری ذهنی با چیزهای کوچک را ندارد. در دنیای آدم بزرگها دیگر مهم نیست تو چه می‌خواهی. مهم این است که کار انجام شود. در دوره‌هایی شرکت می‌کنی که به تو می‌گویند مشتری چه می‌خواهد و باید برای تشخیص پرسونای اقشار مختلف چه کارهایی انجام بدهی. حتی اگر اول آنطور که دوست داشتی و با دل خودت شروع کردی، از یک جایی به بعد همه مهمند جز تو. حتی اصغر آقای بقال هم یک نوع پرسونا دارد و باید در نظر گرفته شود. بعد وارد جو بزرگتری می‌شوی و حقیقتاً به این نتیجه می‌رسی که بین چندصد هزار میلیارد آدم، تو واقعا اهمیتی نداری و آنجاست که در قوری را توی آب جوش و چای غوطه‌ور می‌کنی و چند ثانیه بعد متوجه آن می‌شوی؛ و بعد از یک روشی برای حل مساله استفاده می‌کنی که اگر کسی شاهد آن بود، به طور کامل از تو قطع امید می‌کرد.

در اینجا منظورم این نیست که یک آدم ابدا اهمیتی نداشته باشد؛ بهرحال هر کسی برای خودش و خانواده و دوستانش اهمیت دارد، اما نظر و سبک شخصی آن آدم، فقط در همان جمع مهم است و نمی‌تواند در کار هم از سلیقۀ شخصی‌اش استفاده کند، حداقل تا وقتی مدیری، وزیری چیزی نباشد. که در صورت مدیر بودن هم باز سلیقۀ شخصی آنقدرها ملاک نیست و برای رسیدن به موفقیت، باید سلیقۀ جمعی را در نظر گرفت. 

 

در نهایت اینکه حرفهایم را زیاد جدی نگیرید. این پریشان نویسی‌ها، نتیجۀ تلاش برای آداپته شدن یک آدم نیمه اجتماعی با شرایط جدید است. سیمهایش اتصالی کرده و دستورات مغزی‌اش باهم قاطی شده‌اند. اگر این روزها او را جایی ملاقات کردید، یک شوک الکتریکی می‌تواند کمک کننده باشد. 

 

+پست قبل را همچنان دریابید :|


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Steven جلوه ی مهتاب POWERMILL CNC گروه فرهنگی تبلیغی النبا العظیم تنها Nancy Tracey کردستان نیوز اشتیاق